خاطرات رزمندۀ دلاور مان ازجبهه هاي حق عليه باطل

تاريخ سراسر حماسۀ ، دفاع مقدس حسيني مردم ايران عزيز ما ، در 8 سال جنگ تحميلي ، صدام بعثي برعليه ملت شجاع ايران ، پر از رشادتها و ايثارگريهاي مردم سلحشور اين مرز وبوم هست وتا سالها ، نويسندگان از نوشتن اندكي از آن همه بي نهايت ، دلاوريها وخاطرات درخواهند ماند .
واز روستاي كرسب عزيز ما ، هم ، دلاورمرداني در 8 سال حماسۀ حسيني درجبهه هاي جنگ تحميلي حضور داشتند وبه اندازۀ خودشان نقش آفريني كردند و ما دراين پست ، خاطرۀ يكي از سلحشورمردان كرسبي، كه در دوران سربازي به اتفاق همرزمانش حماسه ها آفريد وبارها مجروح گرديد وتا مرز شهادت ، هم پيش رفت والان هم به افتخار جانبازي نائل آمد به نام آقاي جعفر نيكزاد كه دريكي از سلسله عملياتهاي نصر حضور داشتند واين خاطرات ، برايش پيش آمده بود ودرتاريخ 30 /3/ 1366 اين خاطرات را درمنطقه نوشته بود دراختيارما قرار داد وما آنرا جهت استفاده و رويت دوستان عزيز دراين وبلاك ميگذاريم . اميدواريم كه مورد قبول دوستان قراربگيرد.
لازم به ياد آوري هست كه ، اين خاطره مربوط به يكي از آن عملياتهايي بود كه آقاي نيكزاد درمنطقه مجروح شده بود ودرمحل مان شايع شده بود كه جعفرنيكزاد شهيد شده وغم عمومي تمام مردم را، فراگرفته بود وهرجا ميرفتي صحبت از ايشان بود وشهادت ايشان وهمه منتظر تشييع جنازه شان بودند كه بعداً بعد از عمليات ازمنطقه برگشت ومردم همگي سراسيمه به خانه اش هجوم آوردند وآن روز را، كسانيكه سن شان به روزهاي جنگ ميرسد بدرستي به ياد مي آورند وعمو جعفر هم درهمان روزها ، اين خاطرۀ منطقۀ را نوشته بود والان دراختيار ما قرار داد.
واز محبت ايشان در جهت كمك به ما در جهت آماده كردن اين خاطره كمال تشكر وسپاسگزاري را داريم وازدرگاه خداوند متعال سلامتي وطول عمر پربركت براي ايشان وخانوادۀ محترمشان مسئلت مي نمائيم .
ساعت 7 غروب براي عمليات بطرف سدّ سليمانيّۀ عراق حركت كرديم ، يعني ازبالاي كوهي كه مشرف بر شهرك مائوت عراق بود وتقريباً ساعت 2-3 نصف شب رسيديم به خط اول نبرد وبا فرياد الله اكبر درگيري شروع شد وعراقيها فراركردند ، درهمان اوّلين لحظاتِ درحال بالا رفتن ازقلّه ، آقاي نقي خليلي يكي ديگر، ازهم محليهايمان كه به اتفاق آقاي علي آقاي خليلي دراين گردان بوديم دراثر موج گرفتگي مجروح شد ومن وآقاي علي آقاي خليلي قمقمۀ آب مان را به ايشان داديم وعلي آقا دربالاي قلّه ماند ومن به اتفاق بعضي ديگر ازرزمندگان تا به نقطۀ پرتگاه قله رفتيم وپاسگاه عراق را تصرّف كرديم .
وقتي پاسگاه سقوط كرد ساعت 3 و 45 دقيقه صبح بود و آب قمقمۀ من هم تمام شده بود بچه هايي كه هم پيش من بودند آب نداشتند صبح شده وما درست درديد وتير دشمن بوديم ولي من هرچه تلاش كردم كه دوباره براي گرفتن آب به بالاي قله بروم ميسّر نشد البته چون ازطرف جلو" قله سرخ "مي خواستم بالابيايم درديد دشمن بود وماهم مأيوسانه منتظربوديم كه تداركات ما ، چيزي براي خوردن براي ما بياورد ولي چون آنها هم درديد دشمن بودند .آنها وسايل تداركاتي خود را با الاغ مي آوردند وبعلت تيرخوردن الاغ تلاش آنها به سرانجام نميرسيد ، چون هرسري الاغي را بارميكردند يا الاغ خودش به ته دره سقوط ميكرد ويا تيرميخورد وازآن بالا به پائين پرت مي شد ساعت 3 بعدالظهر بود وما ديگر طاقت
تشنگي را نداشتيم ودرسنگر بحالت درازكش افتاده بوديم ومن ازفرط تشنگي ازهوش رفتم ووقتي به هوش آمدم ساعت 8 ونيم شب بود اصلاً نمي فهميدم چي شده بود خوب دوروبرم را نگاه كردم متوجه شدم كه بچه ها عقب نشيني كرده بودند ومن را به هواي اينكه شهيد شدم جا گذاشتند ورفتند ومن پس ازهوش آمدن ، بلند شدم وبطرف قله حركت كردم ازجاي من تا ، قله 3 دقيقه بيشتر راه نبود چند قدم كه مي رفتم مي نشستم وخشاب اسلحه را كه درشب كمي خنك شده بود به روي قلبم ميگذاشتم وكمي خنك مي شدم .
وقتي به نزديك قله رسيدم اصلاً توجه نكردم كه اين نقطه را عراقيها بازپس گرفتند وميخواستم ازطرف كانال بسويشان بروم اما انگاريكنفربه من ميگفت ازاينطرف نرو وازطرف پائين برو ومن بطرف سنگرهايي كه درآنجا بود رفتم ولي من كمي شك داشتم كه آيا اينجا ايراني هستند ياعراقي و با خود گفتم بهتراست رمزشب را بگويم مشخص ميشود ووقتي رمزرا با صداي بلند بطرف آن نيروها، فرياد كشيدم به يك باره صدايي بگوشم رسيد كه ميگفت الايراني .
تازه فهميدم كه اينجا راعراقيها گرفته اند ودوباره كمي مكث كردم وشروع به فراركردم آنها با "تيربارگرينف" بسوي من شليك ميكردند وتيرهايشان اززيرپا وازبغل دستم رد مي شدند ولي يكي از آنها به من نخورد ومن درحين فراربه يك چاله رسيدم وبعد ازآن چاله ، به سوي دره حركت كردم آن شب را درپائين دره به سر بردم ولي ازتشنگي تا صبح خوابم نبرد ولي به لطف خداوند بزرگ نزديكيهاي صبح بود كه به يك چشمه كه درته دره ، بود رسيدم وازتشنگي نجات پيدا كردم ولي چيزي براي خوردن نداشتم.
ضمناً يادم رفته بود كه اول بگويم كمي خرماي بسته بندي شده به همراهم داشتم وآن را، چند قسمت كردم وكمي را ، صبح وكمي را ، ظهروكمي راهم ،هروقت گرسنه ام مي شد ميخوردم خلاصه غذاي درست حسابي نداشتم وآن روز تا نزديكي هاي غروب آنجا بودم يك ساعت مانده بود به غروب به راه ام، ادامه
دادم وپس از يكي دوساعت راه ، تازه يادم آمده بود كه آب همراه نياوردم ودوباره بجاي اول ام ، آمدم وآب برداشتم ولي چون ديگرتاريك شده بود همانجا ، ماندم ودرازكشيدم وخوابيدم وصبح كه شده بود با خودم گفتم روزاست وامكان دارد درديد دشمن باشم همانجا ماندم ونزديك غروب به حركت خود يعني برخلاف "قلۀ سرخ" ادامه دادم وپس از دوساعت حركت كه شب هم شده بود به يك درۀ بزرگ رسيدم وشب راهمانجا تا صبح خوابيدم وپس ازاينكه بيدارشدم هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه به حركت خود ادامه دادم وبطرف يك شياركه به قله منتهي مي شد رفتم وپس ازيك ساعت دوباره با خود فكركردم كه نكند دارم بطرف خاك عراق ميروم .
ودوباره برگشتم بطرف جاي اول ام چون هوا ، كمي روشن شده بود ومتوجه يك جاده كه كمي هم، آشنا به نظرم ميرسيد شدم بطرف آن جاده حركت كردم ، وقتي به آن جاده رسيدم نميدانستم به كدام جهت آن بروم كه به ايران ختم شود ، به هرحال شانسي يك جهت را، انتخاب كردم وحركت كردم ولي خوشبختانه پس از چند ساعت راه به منطقه ايرانيها رسيدم كه آن منطقه عملياتي كربلاي 10 بود كه نيروهاي ما آنجا، درحال پدافند بودند وقتي به آنها رسيدم بچه هاي لشگر 25 كربلا درآنجا مستقربودند وتمام جرياناتي كه براي من اتفاق افتاده بود را برايشان بيان كردم وآنها ازاينكه پس از اين همه جريانات مرا سالم ديدند خيلي خوشحال شدند وپس از چند دقيقه تا يك ساعت برادري كه ظاهراً فرمانده واحد مكانيزه بود به استقبال من آمد وباهم به مقر ديدباني كه درآنجا بود رفتم واوبه من منطقه را نشان ميداد وازمن سئوال ميكرد وميگفت ازكدام طرف آمدي ومن تمام جاهائي را كه رفته بودم ازبالاي ديده باني دقيقاً مشاهده مي كردم وبه اوگفتم كه من ازآنجا آمدم وتمام منطقه اي راكه من ازآنجا عبور كردم به او نشان دادم واوبه من گفت كه تو بايد 2 ركعت نمازشكر بخواني چون بدليل اينكه ازيك طرف ازدست عراقيها جان سالم به در بردي وازطرف ديگر براي اين همه اتفاقات .
بازهم آنها خيال ميكردند كه من دروغ مي گويم چون آنها مرا بعنوان يك مشمول (سرباز) نگاه ميكردند وبه من اطمينان نداشتند وبه بچه هاي خود گفت كه تمام تجهييزات نظامي را ازدست او بگيريد تجهيزات من فقط يك اسلحه كلاش با يك عدد خشاب پربود من رفتم دريك سنگرخوابيدم وصبح خيلي زودترازهمه بيدارشدم ورفتم درسنگر آنها ديدم همه آنها خوابيده اند اگرمن يك منافق يا ازطرف عراقيها مأمور بودم ميتوانستم تمام آنها را به اسارت ويا به قتل برسانم اسلحه آنها درسنگرشان دركناري افتاده بود وهمه شان در خواب بودند.
به سنگرشان رفتم وآنها را بيداركردم وچون ميخواستم بطرف موقعيت خودم حركت كنم اسلحۀ خود راازآنها طلب كردم وآنها اسلحه مرابه من دادند ومن پس ازخداحافظي با آنها ، به حركت خود ادامه دادم وپس ازچند دقيقه بايك ماشين به راه خودم ادامه دادم وپس ازچند بارعوض كردن ماشين وكمي هم معطل شدن به مقر گردان حمزه رسيدم وبه بچه هاي آنها گفتم آيا به هفت تپه مي رويد وآنها گفتند كه معلوم نيست ورفتم به تعاون لشگر كه درنزديكي مقر گردان حمزه بود يكي از بچه هاي هم شهري وآشنايمان يعني " آقاي صمد رحيمي كُرچائي " را ديدم وپس از احوالپرسي مختصرجريان رابه او گفتم واوگفت كه بچه هاي تعاون به هفت تپه ميروند .
تو هم مي تواني با آنها به هفت تپه بروي ومن با اوخداحافظي كردم وبا تعاون لشگربه هفت تپه رفتم وبه مقر گردان امام حسين (ع) كه گردان ما بود رفتم كسي بجزتعاون وپرسنلي وتداركات گردان ، درآنجا نبود ومن به تعاون گردان رفتم وجريان را ازاول تا آخر، برايشان شرح دادم واواسم من را، كه جزء افراد مفقودالاثر نوشته بود و ميخواست همان روز، آن ليست رابه تعاون لشگر ببرد رابه من نشان داد .
وبعد به پرسنلي رفتم ومرخصي گرفتم وآمدم به كرسب .
تاريخ30/3/ 1366